تبليغاتX
یک مشت اسمان

یک مشت اسمان

یک قطره عاشقی

وقتی ناگهان دلش برای عاشقی تنگ شد،به فکر چاره افتاد.پس جبرئیل را بفرمود:که برو از روی زمین یک مشت خاک بیاور.جبرئیل برفت.

خاک سوگند داد:به عزت حق قسمت میدهم مرا مبر،که من طاقت قرب ندارم.

جبرئیل بازگشت و گفت:خداوندا تو دانا تری .خاک تن در نمیدهد.    میکائیل را بفرمود:تو برو.

او هم رفت اما خاک همچنان سوگند یاد داد.

اسرافیل را فرمود:تو برو.          او بی نتیجه بازگشت.

حق تعالی عزرائیل را بفرمود:برو.اگر به رغبت نیاید به اجبار بیاور.

عزرائیل امد و به قهر یک مشت خاک از روی زمین برگرفت.

جملگی ملائک در حیرت ماندند.             با خود گفت:شما چه دانید که مارا با این مشتی خاک چه کارها در پیش است؟معذورید،که شمارا سر و کار با عشق نبوده است.روزکی چند صبر کنید تا من بر این مشتی خاک نقشی خدایی بزنم.

پس از ابر رحمت ،باران محبت بر خاک ادم بارید و خاک را گل کرد و با دست هنرش از گل دل کرد.

                از شبنم عشق خاک ادم گل شد

                         صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

               سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

                         یک قطره فروچکید و نامش دل شد

و اینگونه شد افرینش تندیس عاشقی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 23:16  توسط مائده  | 

یک قطره عاشقی

چند روز پیش به یه مدرسه ی خیلی خاص رفتیم.با یه مدیر خاص و شاگرد های خیلی خاص.البته در و دیوارش با مدرسه های دیگه فرقی نداشت.

قرار بود ما کاری بکنیم که در و دیوارشم خاص بشه.این مدرسه یه مدیر داشت که هم معلم بود،هم دوست بود،هم پدر بود،هم یه مراد.

وقتی برای ما توضیح میداد که چه کار باید بکنیم،به ما دستور نمیداد.بلکه با تمام سلول های بدنش از ما میخواست کاری بکنیم که در و دیوار مدرسه به شاگرد های بی پناه و کوچکش امید به زندگیو منتقل کنه.همون شاگرد هایی که همه ی ما بارها و بارها پنجره ی ماشینمونو دادیم بالا که نه گلشونو بخریم ،نه بیسکوییت هاشونو قبول کنیم.مبادا که حسمون قشنگ تر بشه و کاممون شیرین تر.

خلاصش اینکه در تمام مدتی که اونجا رو در و دیوار مدرسه طرح می زدیم و نقش می کشیدیم به این فکر می کردیم که چطور میشه دل یه ادم هزار پاره بشه و هر تیکشو به یک عشق اختصاص بده.عشق پدری،عشق دوست،عشق مدیر،عشق معلم.اونم به بچه هایی که دلشون لک زده برای یه قطره عاشقی.                                          

                                                       تقدیم به اقای محمدی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:57  توسط مائده  | 

عید بر عاشقان مبارک باد

عاشقان عیدتان مبارک باد

                                  عید سعید فطر مبارک باد 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 0:56  توسط مائده  | 

یک قطره عاشقی

یه جایی می خوندم،که توی یکی از مناطق عملیاتی که شرایط سختی هم از طرف دشمن ایجاد شده بود،رزمنده ها تو موقعیت سختی گیر کرده بودند.راوی نوشته بود:یکی از فرمانده های عملیات دائما به یک پسربچه امر و نهی می کرد.هوا خیلی گرم و داغ بود و پسریچه در حالی که عرق از سر و صورتش می چکید،به این طرف و اون طرف می رفت و دستورات فرمانده رو اجرا می کرد.من با دیدن این صحنه ها خیلی حرص می خوردم.یعنی چی که به این پسربچه انقدر زور می گفت؟

به یکی از بچه ها اعتراض کردم و گفتم:این چه رفتاریه با این پسربچه می کنه؟

وقتی فرمانده نزدیک شد.بهش گفتم:اگه بچه ی خودتم بود باهاش یه همچین رفتاری می کردی؟گناه داره طفل معصوم.و اون لبخندی زدو رد شد.نزدیک شدم و گفتم:چی شد؟مگه حرف بدی زدم؟اون رزمنده جواب داد:نه.حرف بدی که نزدی.ولی اون پسر خودشه.

وقتی دوباره برگشتم نگاشون کردم،دیدم فرمانده نشسته و با چفیه اش عرق های روی صورت پسرشو خشک می کنه و می بوستش...

وقتی صحبت از عشق والدین به فرزند میشه،حتما این جمله هم ادامه اش میاد که:این عشق عجیبترین عشقیه که هیچ قید و شرطی توش وجود نداره.و همیشه ابدیه.اگرچه درکش خیلی سخته.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 0:46  توسط مائده  | 

یک قطره عاشقی

الایاایهاالساقی ادرکاسا وناولها      که عشق اسان نمود اول ولی افتادمشگل ها

و خداوند عاشقانه ادم و حوارا افرید و از عشق خود در انها دمید.ادم عاشق حوا شد و هر دو پس از این عشق از بهشت رانده شدند.انها عاشق هابیل و قابیل شدند.هابیل عاشق برادر و قابیل عاشق کینه.

پس از ادم،پیامبران عاشق خداوند یک به یک امدند.مردم برخی عاشق پیامبران و برخی عاشق کفر.قرن ها گذشت و عاشقانه ها یک به یک سروده شدند.هر که عاشق شد،ماندنی نماند.و هر که ماند،بلاکش عاشقی شد.

اما هنوز که هنوز است حکایت عاشقی باقیست.

عشق خلقت،عشق همسر،عشق فرزند،عشق حق،عشق زندگی و ...و...و... کلمات اشنایی هستند.انقدر اشنا که گاهی تکراری به نظر میرسند.اما اشتباه نکنید،گفتم فقط به نظر میرسند.در حالی که هرکدوم قاعده و قانون خودشونو دارن.

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 15:54  توسط مائده  | 

حتما شنیدی که حافظ میگه:عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد...

اگر تا حالا عاشقی کردی،پس بلاکشی.اگرم عاشقی نکردی،دل بلادیده نداری.عاشقیو رندیو مستیو عالم سوزی حکایتیه که شاید بشه تو یک قطره عاشقی خلاصه اش کرد.

میگن:حکایت عاشقی خیلی شنیدنیه.اگه دوست داری،اگه طالبشی ،بسم الله 

 

                                                                          یک قطره عاشقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 0:20  توسط مائده  | 

قاصدک

امروز قاصدکی بر نوک انگشتم نشست.

قاصدک کوچک را با هدیه ای از نور به سویت پرواز دادم.

یادت باشد،

روز تولد تو همراه با روز پرواز قاصدک هاست.

پس این روز بر تو،بر من و بر قاصدک ها مبارک.

تولد تمام مخلوقات خداوند که در این روز به دنیا امده اند مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 0:41  توسط مائده  | 

به نام خدای کودکی ها

کودکی بودم پای در گل،دست در اسمان.و خدایی که هرگاه حلاوت شیرین و خنک نامش را در گرمای تابستان می شنیدم،انچنان از سر ذوق در اغوش خود می فشردمش که از ذره ذره های منفذ های جسم و روحم،عطر خداییش بوی سیب سرخ بهار را در همه جا می پراکند.

او اگرچه خدا بود،اما من در اتل متل های کودکی ام بر پایم و بر پایش می زدم تا ببازد و پایش را ورچیند.و با کیف و کفش و لباس های تازه ام به مهانی خانه اش می رفتم،تا با هم ترشی میوه هارا مزه مزه کنیم. و من عاشق این لحظه که در پایان او را در اغوش گیرم و چون دو دوست کوچک و بزرگ،لپ های گلی هم را ببوسیم و من به زمین بازگردم.

اری، خدااینگونه است .خدای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 0:9  توسط مائده  | 

حقیقتش مدت کوتاهیه که با چندتا از دوستام میریمو رو درودیوار حیاط مدرسه ها طرح می زنیم.امروز افطار با بچه ها دعوت شدیم به یکی از مدرسه هایی که نقاشیش تموم شده بود.وقتی وارد شدیم،مدرسه پر بود از دختر های کوچولو و قد و نیم قدی که با خوشحالی به این طرف و اون طرف می دویدند و بازی می کردند.

وقتی به چهره ی خندون بچه ها نگاه می کردم،تمام خستگی حاصل از نقاشی ها از تنم رفت. اون موقع بود که فهمیدم اسمون دل بچه هارو چقدر راحت میشه توی مشتت جا بدی.

والسلام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 23:44  توسط مائده  | 

به نام خدایی که دلش برایمان تنگ می شود

پروانه اهسته پیله اش راباز کرد.با تابش نوری که بر چشمانش خورد،دوباره در پیله جای گرفت.وقتی خوب نگاه کرد،اسمان ابی همچون نگین فیروزه ای در حلقه ی چشمانش نشست.تلاش کرد تا پیله را هر چه زودتر پاره کرده و بیرون بیاید.اهسته اهسته بال های به هم چسبیده اش را با کمک نسیم از هم باز کرد و بال زد. و انقدر بال زد تا رنگ های زیبای بال هایش با تلالو افتاب رنگین کمانی شد بر شاخه های سبز درخت.

دوباره به اسمان نگاه کرد:خدایا اینجا چقدر زیباست.تو را شکر می گویم که دوباره به دنیا بازگشتم.

انگاه در گوشش شنید:مخلوق من،امروز روز تولد توست و هدیه ی من همین بال های زیباست.پر بکش و بر چهره ی اسمان بخند و بچرخ.

و پروانه از میان دستان  پر مهرخدا پرید و چرخیدو چرخید و اوج گرفت.

پروانه رفت و گرده های بالش از بوسه ای که بر دستان خدا زد،همچون نقل و نباتی رنگین و درخشان  بر روی زمین پاشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 1:48  توسط مائده  |